X
تبلیغات
نقطه عطف زندگی مامان و بابا
نقطه عطف زندگی مامان و بابا

عزیزم باید منو ببخشی ..آخه تولدت امسالت افتاده تو امتحانات ترم مامانت و مامان حسابی خسته و داغونه ولی باخودم گفتم  اینطوری که نمیشه  باید هر طور شده یک کاری برای روز  تولدت بکنم ..خلاصه بعد از مشورت با مامان بزرگات قرار براین شدکه تولدت رو باتوجه به اینکه امتحانات من بود و  وسط ماه صفر که ماه عزاداری هست و اینکه  خونمون هنوز شکل نگرفته (  راستی یادم رفت که بگم حدود 1 ماهی  میشه که بالاخره به تهران اسباب کشی کردیم و از این رفت و آمدها راحت شدیم ) در یکی از این مراکز تفریحی که  تولد کودک هم میشه داخلش گرفت بگیریم ..خلاصه داشتم بررسی های لازم رو میکردم که دیدم  غافلگیر شدم وطی مذاکرات مخفیانه بین مادربزگات قرار شده بود که زحمت غذا درست کردن غذاها  و دسر و کیک و...با اونا باشه و فقط مراسم تو خونه ما برگزار بشه ..منم که از خدا خواسته ... خیلی خوشحال شدم و روز 29 دی برات یک تولد جمع و جور باحضور مادر بزرگای مهربون و  بابا بزرگای گلت و عمه های دوست داشتنیت  که برای تعطیلات اومده بودن ایران و دایی عباس اینا و ایه جون و جد بزرگت (" دایی آرش و زن دایی غیبت داشتن البته موجه بود ) گرفتیم و کلی خوش گذشت .. ویک عالمه کادو گرفتی از جمله یک ماشین بزرگ  کنترلی از طرف بابا مجتبی و مامان نزهت و جارو برقی و 2 دست لباس و چند تاماشین از طرف مامان و بابای مامان آزاده... خلاصه که شب قشنگی  بود و آرزو می کنم که سال های سال این شب فراموش نشدنی رو شاد وسلامت جشن بگیری ..دوستت داریم 

اینم چند تا عکس از روز تولدت "



ا 




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390 توسط آزی مامان

 

دو سال گذشت و در زمستانی دیگر پسرم پا به سومین بهار زندگی گذاشت. خدای خوب من هزاران بار شکر...... 

هزاران بار شکر  برای                                     

                 دو سال تن سالم

                            دوسال تجربه حس زیبای مادری

                                      دوسال عشق و امید به زندگی

                                                 دو سال خوبی و خوبی و خوبی....

پسرم بزرگ شدی و من پا به پای تو آموختم

  • هر وقت از دورویی، دروغ، نفاق و نقاب بر چهره داشتن خسته و بیزار شدم، مقابل تو بنشینم و به چهره تو نگاه کنم. تمامی صداقت را خواهم یافت.
  • هر وقت از عالم و آدم ناامید شدم، از روزگار خسته و مایوس شدم و از همه چی ناکام، مقابل تو بنشینم و به چهره تو نگاه کنم.امیدی به بلندای ابدیت را خواهم دید.
  • هر وقت از ظلم خسته شدم، از ستم از بیرحمی، به چشمهای تو نگاه کنم. در آنها پر از رحم خواهم دید، عطوفت، محبت و لطافت را خواهم دید.
  • هر وقت دلتنگ خدا شدم، به چهره تو نگاه کنم که خدا را در آن خواهم دید که تو نمایش زیبای خدایی و چهره تو جلوه خداست.

مثل همیشه دعای مادر برای بدرقه عمرت

از خدا میخواهم  همیشه برقرار باشی تا هیچوقت بیقرارت نباشم


رادین جان تولدت مبارکککککککککککککککککککککککککککککککککککککککک







نوشته شده در تاريخ چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390 توسط آزی مامان

سلام عزیزم

مامانی اومدم خوشحالت کنم و بگم که مامانت فوق لیسانس قبول شد .. نمیگم خیلی زحمت کشیدم یا خودمو کشتم تا قبول بشم ولی جدا با وجود یک گل پسری مثل شما قبول شدنم کار  سختی بود و زمان هایی که شما خواب بودی وقت درس خوندن پیدا میکردم و خدا هم کمکم کرد  و با رتبه ۵۰ و درصد هایی که انتظارشو نداشتم  تهران مرکز در رشته روان شناسی تربیتی قبول شدم  .. من که در کل عاشق رشته تحصیلیم بودم و حتی این مدتی که از فارغ التحصیلیم میگذشت و از محیط دانشگاه و .. دور بودم مطالعات زیادی در زمینه های مختلف روان شناسی داشتم  علی الخصوص  شاخه تربیتی که با در نظر گرفتن شما اشتیاق و انگیزه  بیشتری در من ایجاد میکرد .. هفته گذشته کلاس ها تشکیل شد و خوب بود بخصوص اساتید خیلی خوبی داریم که واقعا از وجودشون میشه به بهترین نحو ممکن بهره گرفت .. در ضمن همونطور که از قبل هم قرار بود دیگه کم کم داریم برای سکونت و باز گشت به تهران آماده میشیم و فقط منتظریم که خونه آماده بشه تا اسباب کشی کنیم

و اما از شیرین کاری های شما ... دایره لغاتت که همچنان در همون حد بابا .. مامان .. آب.. پوف   و البته  عمه مونده البته هر چی رو که زیاد باهات تمرین کنن  نا مفهوم به صورت تقلیدی میگی

صدای حیوانات هم از قبیل سگ که میشه هاپ .. صدای پیشی که میشه میو  و صدای خروس که میشه گ گ ... صدای ببعی که میشه ع ع

بوس بوس ... ای خدا قلبم ....

این جمله ای خدا قلبم رو من بعد از گرفتن چند تا بوس آبدار از شما میگم چون  بعد از اون بوسه های قشنگت که به مامانت میدی واقعا قلبم  یک لحظه از کار می افته و مسخ میشم .. انگار که دیگه روی زمین نیستم .. روح از بدنم جدا میشه .. ای خدای بزرگ بابت این همه لطف و این نعمت الهی روزی هزار بار شکرتتتتتتتتتتتتتتتتتتت

چند شبه که موقع خوابیدن بد قلقی میکنی و کلی گریه و داد و هوار راه می اندازی که یعنی بیا منو از اینجا ببر پیش خودت از بس که همه چشم زدن هی گفتن خوش بحالت چه بچه با شخصیتی داری ساعت خوابش که میشه میره مثل مرذای گنده تو تختش میخوابه و بهانه نمیگیره ( حتی مواقعی که تهران هم بودیم به همین منوال بود ) ... البته این قضیه  از شبی شروع شد که طبق معمول هر شب من شما رو گذاشتم تو تختتون که بخوابید ..بعد از یک ربع صدای گریه ات رو شنیدم و تعجب کردم وقتی از لای در نگاه کردم ندیدمت و نگران شدم  اومدم  داخل و با دقت تخت رو نگاه کردم ولی باز هم اثری ازت نبود فقط صدای خفیف گریه ات می اومد کمی که دقت کردم دیدم رفتی بالای جای تعویض که چسبیده به تختت هست و داری سعی میکنی ازش بیایی پایین ولی چون متوجه شدی ارتفاعش زیاده و نمیتونی  ( از اونجایی هم که خوشبختانه محتاط هستی ) گریه ات گرفته .. در واقع تو بد مخمصه ای گیر  افتاده بودی و نه راه پس داشتی نه راه پیش خلاصه در اون لحظه مامان به کمکت اومد و شد ناجی شما و از همون شب بود که در واقع خودم با دست خودم  گور خودمو کندم چون از اونجایی که بچه ها در این سن همه چیز رو با تمام جزییات ثبت  و ضبط میکنن از فردا شبش شما عین هر شب منتظر  یک ناجی  بودی  تا بیاد و شما رو نجات بده .. خوب دیگه کارمون در اومده .. البته بگما به یک چیزش می ارزه و اونم اینه که وقتی از تختت در میارمت و میبرمت تو تخت خودم که پیشم بخوابی توی اون تاریکی اتاق با اون دستای کوچولوت دو طرف صورتم رو میگیری و  یک بوسه جانانه بهم میدی که ... وای .. آخ قلبم . .....




نوشته شده در تاريخ سه شنبه نوزدهم مهر 1390 توسط آزی مامان

پسرم سلام من با خبرای خوب برگشتم ..

 

فقط اومدم بگم که برنده عکس خلاق مجله سیب سبز شدی .. مبارکت باشه عزیز دلم

جایزش هم دعوت به آتلیه مجله و گرفتن چندین عکس حرفه ای از شماست




نوشته شده در تاريخ دوشنبه چهارم مهر 1390 توسط آزی مامان

سلام عزیز دل مامان

 

فقط اومدم بگم بعد از پیگیری های متعدد مامان بالاخره عکس شما در  شماره ۵۱ مجله سیب سبز جهت شرکت در مسابقه برترین کودک ایرانی چاپ شد و همه میتونن با فرستادن یک اس ام اس به شما رای بدن .. نکته جالب اینه که عکس شما  و ۴ نفر دیگه از بین این همه بچه ستاره دار شده و این یعنی که از طرف خود مجله شما شانس بیشتری نسبت به بقیه داری

عزیزکم  دوستت دارم و همیشه برات آرزوی سلامتی و شادمانی دارم

راستی دوستان مهربانی که از  این وبلاگ دیدن می کنید میتونید با فرستادن کد ۲۲۷۴ به شماره ۲۰۰۰۱۱۲۴  به رادین رای بدید .. با تشکر از همه شما عزیزان




نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390 توسط آزی مامان

سلام سلام

 

بالاخره ظهور کردم ... هورااااااااااا 

آخ که باید این مامانتو ببخشی عزیزم .. با این همه وقت غیبتش ..البته مامان دلایل خودشو  داره که الان برات میگه :

۱. بزرگ شدن رادین خان و بالطبع گسترش شیطنت هاش که وقتی برای مامانش نمیذاره

۲. درس خوندن مامان برای فوق لیسانس ( که البته با وجود شما فقط در زمان خواب شما میسر بود)

۳. عید و ددر بازی های این ایام

۴. و طبق معمول مسافرت های معمول به نقاط نا معلوم ( از دست این بابا شاهین //)

خلاصه که میدونم این همه دلیل آوردن نمیتونه غیبتم رو توجیه کنه ولی حالا که اومدم دیگه حرفای خوب خوب بزنم

عسل مامان اول بذار از اونجا شروع کنم که شما انقدر بزرگ شدی که نگووووووووووووووووووو وای خودمم هم این همه تغییر و تحول روزانه ات رو باور نمیکنم .. میدونی وقتی هر روز بهت نگاه میکنم و میبینم انقدر بزرگ میشی با خودم چی میگم ؟؟دایم با خودم میگم چی میشد همینقدری میموندی و هیچوقت بزرگ نمیشدی و من تا آخر عمرم کیف میکردم .. یعنی هر روز این آرزو تو ذهن من مرور میشه ولی زهی خیال باطل ... رسم زمونه اینه که بچه ها بزرگ شن .. بزرگ شن ... انقدر بزرگ که قدشون از تو بزنه بالاتر .. انقدر بزرگ که تنهایی از خونه بزنن بیرون ... انقدر بزرگ که خودشون برای آینده اشون تصمیم بگیرن .. انقدر بزرگ که  ازدواج کنن ... بچه دار بشن .. و در نهایت اونا دیگه نیازی به مراقبت تو ندارن و حالا این تو هستی که نیاز به حمایت و مراقبت اونا داری ...

خوب حالا برم سر اصل مطلببببببببببببببببب ....

در حال حاضر شما ۱۰ تا دندون سفید خوشگل داری که مامان عاشق تک تک اوناست .. و حسابی برای خودت میدوی و از در و دیوار بالا میری ... البته نا گفته نمونه که گاهی یک کارای خطرناکی میکنی که مامان سکته میزنه .. مثلا اینکه عاشق مواد شوینده و کلا هر چی که بوی خوب بده هستی و کلا میز توالت مامان جمع شده چون چند بار استون و عطر و لاک و ماتیک و ... برداشتی و حسابی خراب کاری کردی

دیگه  این که تعطیلات عید تهران بودیم و روزای آخر هم اومدیم زنجان و در کل بد نبود و کلی دید و بازدید و ..... ولی نکته خوبش این بود که طلسم شکست و مامان شما رو برد آتلیه و ازت یک عالمه عکسای خوشگل گرفتن .. اینم چند تا نمونه از عکسا که بدون روتوش انقدر خوب شده و شما کلی همکاری کردی و  دل همه رو با این عکسا بردی ..

 

 

 

خوب اینم از عکسا .راستی یک خبر مهم .. و اونم اینه که اگه مامان دانشگاه قبول بشه و کار بابا هم جور بشه به احتمال خیلی زیاد برای مهر ماه یا آبان ماه آینده میریم تهران زندگی کنیم و در واقع بر میگردیم شهر خودمون ... ای بابا .. نمیدونم راستش خیلی دو دلم .. از یک طرف دیگه واقعا از زنجان خسته شدم چون که اغلب خونه با شما تنهام و بابا همش سر کار یا بیرونه و محیط اینجا هم طوری نیست که خیلی راحت باشی و بتونی هر موقع دلت گرفت بزنی بیرون .. تازه اگر هم بری جایی نیست که بخوای گردش کنی و دست از پا درازتر بر میگردی .. گاهی اوقات چند روز پشت سر هم میشه که من اصلا از در خونه نیومدم بیرون.. اگر هم  بخوام کلاسی جایی برم باید با هزار بد بختی ساعتی جور کنم که تو خواب باشی و بابا هم خونه باشه و ...... بنابر این اغلب اوقات تو خونه هستم و این قضیه داره کم کم کلافه ام میکنم .. البته بیشتر از اون نگران شما هستم چون دیگه بزرگ شدی و وقتی در  خونه باز میشه انگار که داری از قفس آزاد میشی و این منو خیلی آزار میده و دوست دارم ببرمت جایی تفریح کنی و لذت ببری .. اما افسوس ..

بعضی از آخر هفته ها مامان بزرگات و بابا بزرگات میان پیشمون و تو واقعا ذوق میکنی و دلی از عزا در میاری ولی خوب بالاخره بر میگردن خونه هاشون و باز هم ما تنها میشیم /.. تازه از همه اینا گذشته بیشتر دلم  میخواد که کم کم روی جنبه های مختلف شخصیتت و استعداد هات کار کنم و اونا رو به بهترین وجه  ممکن پرورش بدم و این کار هم مستلزم یک محیط نسبتا آموزشی و با  امکانات هست که زنجان فاقد این شرایط حتی در پایین سطحش هم هست .. خلاصه که وقتی به این چیزا فکر میکنم صلاح رو در این میبینم که دیگه کم کم  به تهران نقل مکان کنیم ولی خوب از یک طرف هم آرامشی که اینجا و تو این شهر آروم داریم رو به خیلی چیزا ترجیح میدم و مطمنم که در تهران این آرامش فکری و این هوای خوب و سالم رو نخواهیم داشت ...نمیدونم نمیدونم ... فقط میدونم که خیلی خسته هستم و دوست دارم  جایی باشم که همه اینا رو در کنار هم داشته باشم و البته بیشترین دغدغه فکری من آینده توست چون اینطور که داره پیش میره ( هر روز بدتر از دیروز ) من به شخصه خیلی نگرانم و هرگز دوست ندارم این جمله ای که بارها خودم به پدر و مادرم گفتم رو از دهن تو بشنوم و اون این بود : چرا چرااااا منو تو این شرایط بدنیا آوردین ؟ شما که همه چی رو می دیدید ..شما که می دونستید هیچ آینده ای برای  من وجود نداره ؟ چرا سها انگاری کردید در حالی که میتونستید با مهاجرت به یک کشور دیگه زندگی بهتری رو برام فراهم کنید و سرنوشتم رو عوض کنید ؟؟؟برای همینم  به شدت پیگیر کار مهاجرت به کانادا  هستم و نهایت سعی من بر اینه که تو در بهترین شرایط و امکانات و از همه اینا مهم تر در آرامش بزرگ بشی و بهترین دوران زندگیت یعنی جوانیتو مثل پدر و مادرت با نگرانی و تشویش سپری نکنی و افسوس نخوری که ای بابا چقدر زود بزرگ شدیم و رفت و هیچی از این دوران نفهمیدیم .. البته ناشکری نمیکنم .. من و بابات هم به نسبت امکانات موجود به خودمون بد نگذروندیم ولی خوب محیط خیلی شرط هست و میتونه به شدت تاثیر گذار باشه و مسیر زندگی شخص رو تغییر بدهمیدونی خیلی سخته که تو یک کشور غریب بعد از گذشت چند سال و گرفتن اقامت شهروند درجه ۲ حساب میشی با این وجود از کلیه امکانات و حقوق شهروندی  بهره مند میشی و میتونی استفاده کنی اون وقت تو کشور خودت که مثلا شهروند درجه یک محسوب میشی نمیتونی از حداقل امکانات یک شهروند استفاده کنی

فقط اینو بدون که من و پدرت بیشتر  از جونمون دوست داریم و هر کاری میکنیم تا شما در آرمش بزرگ بشی و موفق باشی و ازت انتظار داریم که سپاسگزار باشی و ما رو سر افراز کنی

 

 

 




نوشته شده در تاريخ شنبه چهارم تیر 1390 توسط آزی مامان

 

سلام بر پسمل گلم

عزیزم  امروز میخوام از کارایی که جدیدا یاد گرفتی برات بنویسم .. از شیطنت هات .. از شیرین کاری هات ..

اول اینکه شب  ها ساعت حدود ۱۲ شب میخوابی ..گاهی تا صبح یکسره میخوابی گاهی هم ۱ بار پا میشی شیر میخوری  و دوباره میخوابی خلاصه صبح ها هم اغلب ساعت ۱۱ الی ۱۲ از خواب پا میشی ..و صبحانه ات که شامل یک عدد تخم مرغ آب پز بهمراه سرلاک هست را نوش جان میکنی بعدش  دور خونه راه می افتی و هر چی که دم دستت باشه رو میریزی زمین و در کل هر چیزی ۵ دقیقه سرتو گرم میکنه و بعد نقش زمین میشه

راستی یادم رفت بگم بعد از صبحانه هم خودتو راحت میکنی ( پی پی ) و حسابی شنگول میشی

دایره لغاتت هم شامل بابا (که بابا شامل تقریبا همه چی میشه و البته خود بابا ) گاهی اوقات مامان و دد ... میباشد .. وقتی هم  تلفن دستت بیفته میذاری دم گوشت و مرتب پشت هم میگی بابا  بابا

در کل همچنان عاشق موزیک و رقص هستی و به محض اینکه صدای موزیک میاد شروع به چرخیدن دور خودت و تکون دادن سرت و دستات میکنی .. من و بابا هم قربون صدقه ات میریم راستی دست دسی و سر سری هم خیلی وقته بلدی و کلی ذلبری میکنی

ساعت ۳ الی ۴  بعد از ظهر هم ناهارت رو میخوری ..با وجود اینکه دکترت گفته میتونی از غذای سفره ما بخوری ولی من همچنان سوپی رو که همیشه برات درست میکردم و خیلی مقویه  بهت میدم گاهی هم غذای سفره میدم که به غذای جامد هم عادت کنی .. آخه مامانی دلش نمیاد شما غذای چرب و چیلی ما رو که ارزش غذایی زیادی هم نداره بخوری ( آخه سوپ خودت همه سبزیجات و ماهیچه و مواد مغذی سالم رو توش داره )

دیگه اینکه تمام کنترل های تلویزیون و .. از دست شما داغون شده و مرتب در حال خاموش و روشن کردن  تلویزیون و دی وی دی  هستی .. وقتی هم ازت میگیریم  عصبانی میشی میزنی تو سرت و راه میری ... تازگی ها مفهوم  ارتفاع رو میفهمی و   اگر یک جای بلند بشینی از جات تکون نمیخوری و از تخت ما خیلی آهسته  و ماهرانه میایی پایین

وای که تقربیا ۱۰ روز پیش رفته بودیم ترکیه .. شهری به  اسم کارس که نزدیک مرز ایرانه و پیست اسکی خیلی خوبی داره و البته یک هتل ۵ ستاره با همه امکانات داخلش .. چون پارسال یک سری از اقوام بابا رفته بودن و بهشون خوش گذشته بود به ما هم پیشنهاد دادن که امسال با هم بریم .. خلاصه از اونجایی که پای بابا شاهین تو بسکتبال آسیب دیده بود و نمیتونست اسکی کنه ولی بجاش مامان  خیلی هوس اسکی  کرده بود چون بخاطر شما ۲ سال بود که اسکی نکرده بود قرار بر این شد که ما هم بریم

چون تعداد  زیاد شد و البته همه اقوام بابا شاهین بودن (  پسر خاله و دختر خاله های بابا مجتبی ) تصمیم بر این شد که با یک اتوبوس وی آی پی دربست بریم ..خلاصه همراه فامیل  و البته مامان نزهت و  بابا مجتبی و عمه شیمن  و ..راهی شدیم و چشمت روز بد نبینه پسرم ..همه چی  تا مرز خوب پیش میرفت ولی وقتی رسیدیم دم  مرز گفتن باید پیاده بشیم و نمیتونی تصور کنی چه جمعیتی پشت درهای بسته منتظر وایساده بودن ( مثل اینکه مرز از طرف ترکیه بسته شده بود و تا فردا صبح هم باز نمیشد ) حالا ساعت تازه ۱۱ شبه .. و موقع خواب شما ... وای که نمیدونی چقدر سخت گذشت چون شما بد خواب شده بودی و هوای داخل سالن هم خیلی آلوده بود و نمیشد تو اون شلوغی شما رو خوابوند ..خلاصه بعد از ۲ الی ۳ ساعت معطلی و مطمن شدن از باز نشدن مرز تا صبح  قرار بر این شد برگردیم تو  همون اتوبوس بخوابیم ..  حالا چه سرمایی بود و اتوبوس چقدر سرد بود و .. بماند .. بیچاره بابا شاهین تا صبح شما رو تو بغلش گرفت و مواظبت بود و شما هم که جای گرم و نرمی پیدا کرده بودی حسابی خوابیدی صبح  هم که  پا شدیم  تا خود عصرش باز دم مرز علاف بودیم و شب ساعت ۱۱ رسیدیم هتل مورد نظر .. که با دیدن هتل کمی از خستگی امان رفع شد

در هر حال خدا رحم کرد که شما مریض  نشدی و به سلامت رفتیم و برگشتیم .. اون چند روزی هم که  اونجا بودیم شما با بابا شاهین تا ۱۲ ظهر خواب تشریف داشتی   و مامان با بقیه میرفت اسکی و  ظهر می اومد پیش شما  و بابا شاهین همه میرفتیم رستوران هتل و ناهار میخوردیم  و گاهی  ظهر ها هم تا بعد از ظهر میرفتم اسکی و ...

در کل بد نبود و بجز راهش که زمینی رفتن اشتباه محض بود خوش گذشت و پیست خیلی قشنگی داشت و چون زانوی مامان ۶ سال پیش تو شمشک آسیب دیده  خیلی ملایم اسکی کردم و به خودم فشار نیاوردم ...این هم از مسافرت برفی ما تو یک زمستون  سرد برفی |( همیشه موقع اسکی کردن از شدت گرما یکی یکی لباسمو در می آوردم ولی اینجا  اولین جایی بود که هر چقدر اسکی میکردی از شدت سرما باز هم میلرزیدی .. سرمای ۳۰ درجه زیر صفر همراه با باد ..همین میشه دیگه ..)

پسرم زودتر بزرگ شو که مامانی ببره اسکی که نمیدونی چه لذتی داره ... فقط خیلی باید مواظب پاهات و کمرت باشی که خدای نکرده آسیب نبینن

وای اینو یادم رفت بگم ...الان در حال حاضر ۶ تا دندون داری ..  تقریبا همه رو با هم در آوردی  ..۴ تا بالا .. ۲ تا پایین .. زیاد اذیت نشدی و فقط شبا موقع خواب  انگار از درد بیدار میشدی .. و کمی بعد که برات پماد مسکن میمالیدم میخوابیدی .. 

فکر کنم برای امروز بس باشه ... خیلی پر حرفی کردم .. باز هم میام از تازه هات میگم .. عاشقتم




نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389 توسط آزی مامان

 

عزیزم ..عسل من تولدت مبارک .. تو که با اومدنت به خونه ما رونق دادی و با خودت شادی بهمراه آوردی

مامانی این روزا همش با  خودم میگم وای پارسال  چنین روزایی چقدر تو کوچولو بودی و من از اینکه بهت دست بزنم میترسیدم و با هر بار گریه تو از ترس و نگرانی میمردم و زنده میشدم ولی حالا که انقدر بزرگ شدی و حسابی دارم ازت لذت میبرم به اون احساسات و افکارم میخندم ....

پسرم جونم برات بگه که ۵شنبه مصادف با ۳۰ دیماه برات جشن تولد گرفتیم ( زنجان خونه خودمون)

و مامان تا اونجایی که در توانش بود سعی کرد بهت خوش بگذره و همه چی خوب پیش بره

خونه رو برات تزیین کردم .. کیک تولد برات سفارش دادم و تا ساعت ۴ صبح یک سی دی که فقط آهنگ تولد مبارک بود برات دانلود کردم ...بادکنک باد کردم ...مهمونها که مامان بزرگ و بابا بزرگات بودن بهمراه عمه شیمن و ایه جون و عمو وحید و خاله نسترن هم اومدن

دایی آرش چون سر کار بود نتونست بیاد و عمه شروین هم کلی دلش تنگ شده بود ولی نتونست بیاد ...بابا بزرگ هم که کانادا بود ( لیست غایبین)..ولی همه تلفنی تبریک گفتن

دیگه اینکه شام رو از بیرون سفارش دادیم چون مامان میخواست شب تولد پسرش نهایت لذت رو ببره و همش تو آشپزخونه نباشه ...کلی با هم رقصیدیم

درضمن چون مامان نزهت تازه از مجارستان از پیش عمه شروین برگشته بود شما کلی سوغاتی گرفتی و حسابی کیف کردی ...در هر حال شب خیلی خوبی بود و به همه خوش گذشت

حیف که بابا شاهین فقط نتونست با ما برقصه آخه طفلک پاش تو بسکتبال مو برداشته و آتل بسته

اینو بدون که بهترین اتفاق زندگی من  و بابات بودی و شب تولدت به یادموندنی ترین  و قشنگ ترین شب عمرم خواهد بود ...........................................................................دوستت داریم

راستی قرار بود یک تولد مفصل در تهران و سالن خونه بابا مجتبی اینا بگیریم که بعد از صحبت هایی که شد منتفی شد ( چون شما هنوز کوچولویی و در جمع خیلی شلوغ کمی وحشت میکنی و برات لذت بخش نیست و اینکه فقط بزرگتر ها میخوان از این تولد نفع ببرن و خستگی اش میمونه و اینکه ماه صفر بود و بگیر و بگیر و.........)من و بابا بقیه رو مجاب کردیم که همین تولد کوچولویی که برات تو خونه خودمون گرفتیم برای ۱ سالگیت کافیه و مهم این بود که همه بخاطر شما دور هم جمع شده بودیم و به همه بخصوص شما خوش گذشت ..با اون لباس پاپانویلت که مامان نزهت برات آورده بود مثل ماه شده بودی

اینم بخشی از عکسای تولد شما :

 

 

 

 

 




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ششم بهمن 1389 توسط آزی مامان

عروسکم تولدت مبارککککککککککککککککککککککک

خیلی دوستت دارم و امیدوارم سالهای سال شاد و خوش زندگی کنی

 پایان ۹ ماه انتظار و اکنون در آغوش  منی

وشروعی دوباره ...از نو ...با تو ....در زمستانی زیبا

به شکرانه پدر و مادر شدنمان  جشن می گیریم

برای بودنت لحظه به لحظه از جان مایه میذاریم

لبخند تو با چشمانی زیبا ...و این یعنی بودن ...رستن ...پایداری و خواستن

الهی

کودکم ..یگانه  هستی ام در پناه  تو

 

 

 




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سی ام دی 1389 توسط آزی مامان

سلام مامانی

عزیزم امروز راه افتادی و ترس رو کنار گذاشتی و بدون کمک گرفتن از تکیه گاه خیلی مردونه راه رفتی

مامان و بابا هم کلی برات ذوق کردن و تشویققققققققققققققق ...کف ... سوت

راستی مامانی خیلی قرتی شدی فقط کافیه یک ذره موزیک ریتم دار باشه سریع شروع میکنی به قر 

دادن و حرکات موزون خلاصه که از این جهت به مامانت کشیدی

تازه این دفعه که  رفتیم تهران بردمت خانه شادی تو اقدسیه که  مراسم مخصوص کریسمس برای  بچه ها داشت و من از قبل برات ثبت نام کرده بودم .. مراسم شاد و خوبی بود و بهت خوش گذشت وکلی واسه خودت رقصیدی و کیف کردی  .. ۲ هفته دیگه هم فیلمش آماده میشه و در آخر هم با پاپانویل  عکس یادگاری گرفتی ...مامان عاشقته میدونی؟؟

میدونی هر وقت نگاهت میکنم چی میگم ؟ میگم ای خدا دل همه اونایی که حسرت بچه دار شدن رو شاد کن و بهشون این نعمت بزرگتو ارزانی کن ...

خلاصه که میخواستم بگم راه رفتنت مبارککککککککک  امیدوارم سال های سال روی این پاها بایستی و در تمام عرصه های زندگیت گامهایی محکم و استوار برداری

 

 




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه پانزدهم دی 1389 توسط آزی مامان
.: Weblog Themes By Blog Skin :.


شارژ ایرانسل

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

دانلود

دانلود